نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سينه نزديک به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي که تر کنم گلويي به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته در آسمان ابري دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:30 توسط آریا
|
يادمه اواخر ارديبهشت سال 76 مردم تو كوچه و خيابون با صحنه هاي جالبي روبرو ميشدن
نوجوانان
دبيرستاني كه بعضي هاشون هنوز حتي به سن راي دادن هم نرسيده بودن خيلي
محترمانه از عابرين مي خواستند كه به كانديداي مورد نظر اونها (سيد محمد
خاتمي) راي بدن. اين در شرايطي بود كه خيليها برنده انتخابات رو فرد ديگري
ميدونستن.
اميدوارم نوجوانهاي ديروز كه حالا ديگه جوانهايي
برومند هستن، يكبار ديگه به حركت در بيان و به
نوجوانهاي امروز بپيوندن تا بازهم نتيجه اي رقم بخوره كه براي خيليها
شگفت انگيزه
همه كمك كنيم تا كسي انتخاب بشه كه شايستگي داره
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:45 توسط آریا
|
تنها و
رها شده ايم
چون
كودكاني گم كرده راه در جنگل.
وقتي تو
رو به روي من مي ايستي و مرا نگاه مي كني،
چه مي
داني از دردهايي كه درون من است
و من چه
مي دانم از رنج هاي تو.
و اگر من
خود را پيش پاي تو به خاك افكنم
و گريه و
زاري سر دهم
تو از من
چه مي داني
پيش از
آنچه از دوزخ مي داني
آن هم
آنچه ديگري براي تو بازگو مي كند
كه سوزان
است و دهشتناك.
از اين رو
ما
انسانها
بايد چنان
با احترام،
چنان
انديشناك
و چنان
مهربان
پيش روي
هم بايستيم
كه در
مقابل درهاي دوزخ.
فرانس كافكا
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:52 توسط آریا
|
روزى رابرت دوونسنزو گلف باز بزرگ
آرژانتينى، پس از بردن مسابقه و دريافت چك قهرمانى لبخند بر لب مقابل دوربين
خبرنگاران وارد رختکن میشود تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتى، او داخل پاركينگ تك و تنها به طرف ماشينش میرفت
كه زنى به وى نزديك میشود. زن پيروزيش را تبريك میگويد و سپس عاجزانه میافزايد
كه پسرش به خاطر ابتلا به بيمارى سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق
ويزيت دكتر و هزينه بالاى بيمارستان نيست. دوونسنزو تحت تاثير حرفهاى زن قرار گرفت و چك مسابقه را
امضا نمود و در حالى كه آن را توى دست زن میفشارد گفت: براى فرزندتان سلامتى و
روزهاى خوشى را آرزو میكنم. يك هفته پس از اين واقعه دوونسنزو در يك باشگاه روستايى
مشغول صرف ناهار بود كه يكى از مديران عالیرتبه انجمن گلف بازان به ميز او نزديك
میشود و میگويد: هفته گذشته چند نفر از بچههاى مسئول پاركينگ به من اطلاع دادند
كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنى صحبت كردهايد و چک قهرمانی خود را به او
بخشيدهايد. میخواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن يك كلاهبردار است. او نه تنها
بچه مريض و مشرف به موت ندارد، بلكه ازدواج هم نكرده. او شما را فريب داده، دوست
عزيز. دوونسزو میپرسد: منظورتان اين است كه مريضى يا مرگ هيچ بچهاى
در ميان نبوده است. بله كاملاً همينطور است. دوونسزو میگويد: در اين هفته، اين بهترين خبرى است كه
شنيدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:3 توسط آریا
|
امشب
در يك خواب
عجيب
رو به سمت
كلمات
باز خواهد
شد.
باد چيزي
خواهد گفت.
سيب خواهد
افتاد،
روي او صاف
زمين خواهد غلتيد،
تا حضور وطن
غايب شب خواهد رفت.
سقف يك وهم
فرو خواهد ريخت.
چشم
هوش محزون
نباتي را خواهد ديد.
پيچكي دور
تماشاي خدا خواهد پيچيد.
راز، سر
خواهد رفت.
ريشه زهد
زمان خواهد پوسيد.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد
زد،
باطن آينه
خواهد فهميد.
امشب
ساقه معني را
وزش دوست
تكان خواهد داد،
بهت پرپر
خواهد شد.
ته شب، يك
حشره
قسمت خرم
تنهايي را
تجربه خواهد
كرد.
داخل واژه
صبح
صبح خواهد
شد.
زنده ياد :سهراب سپهري
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:15 توسط آریا
|